۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه
تره بار قزل قلعه
به هر حال هر کسی سعی می کنه یک شور ونشاطی در زندگیش ایجاد کنه.مدتی مامان عاشق رفتن به تره بار قزل قلعه در صبح زود شده( این درحالی که گزارش شده مامان از بالا تا پایین به ترتیب آرتوروز یا دیسک داره)، هنوز ما از خواب شیرین سیر نشده ایم که صدای زنگ بیدارمون می کنه و ما درحالی که چشمامون رو می مالیم مامان رو می بینیم که با چند بسته شیر وسبزی با چه شوری وارد خونه می شه ومی گه تا حالا خوابیدید! بیاید ببینید قزل قلعه چه خبره از همه جای دنیا اومدن خرید! و هر شب یک قصه از ماجراهای اونجا برامون تعریف می کنه...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

۱ نظر:
خوب پس کو قصه اش :))
ممنون ملیحه که برام کامنت گذاشتی، خوشحالم که وبلاگتو راه انداختی و به من هم گفتی. خوش باشی و شاد. به هدیه های منم حسودی نکن دختر.
ارسال یک نظر